|
|
| |
نوشته شده در
11 / 11 / 1398, و ساعت 10:28 |
|
|
|
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
22 / 2 / 1391, و ساعت 1:11 |
|
|
|
از آدمیان زنده کش,مرده پرست!از آدمیان معلق دردنیا!از برهنگی شان در این عصرهراسانم!از افکار پوسیده,نگاههای متلاشی و جسم های ویران شدهازقلبهای عصیانیطعنه های پنهانیاز این مردم گرفتار هراسانممن اگرچه تنها اما هیچگاه به سراغ من نیا! که من هرگز به وسوسه نه سیبی خورده ام و نه !چیده ام.که من از ازل به عطر پراکنده ی سیب در فضا قانع بوده ام,و از آرزوى تحقق تفکر عشق در فراسوی فریبها و یک لحظه تجسم انسانیت به نابودی رسیده ام ...دلم می خواست می رفتم...کاش امشب بالى بود مرا!
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
21 / 2 / 1391, و ساعت 23:32 |
|
|
|
تماشای تو هوای چشمهایم را بارانی می کند,چشمهایم شروع به باریدن که میکنند , دلتنگی در سرزمین وجودم جوانه می زند و من عاشق تراز همیشه برای عاشقانه هایم با تو می گریه ام...
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
21 / 2 / 1391, و ساعت 12:4 |
|
|
|
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت...در باز شد و من دیده به راهش بودم...آنروز...زمان در من نمی گذشت؟گاه در تاریکی پیدا می شدم...پیدا,برای که؟او دیگر نبود...!حس کردم با هستیه گم شده اش مرا می نگردو...و من چه بیهوده مکان را می کاویدم;او آنی,گم شده بود!دستهایی نشانم دادند و باز دیده به راهش شدم...نکند!او رویای بی شکل زندگی ام بود!
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
21 / 2 / 1391, و ساعت 11:58 |
|
|
|
از پی نابودی ام,دیری است.زهر می ریزد به رگهای بی آزارم,تا کند آلوده رفتارم...پس برای آنکه رد فکر اورا گم کند فکرم! نبض من هر لحظه می خندد به پندارش!او نمیداند که روییده است... و نمیداند که من در زهر می شویم;پیکر,هرگریه,هرخنده!!!در نمه زهر است,کرم فکر من زنده...شاید...!جای من اینجا نبود!
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
18 / 2 / 1391, و ساعت 1:24 |
|
|
|
امشب از بیم هجوم تنهایی ,به شهر خیال تو سفرکردم... امشب اندکی فکرمرا در آغوشت جای ده،بگذار عشق به امنیت برسد...
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
15 / 2 / 1391, و ساعت 23:11 |
|
|
|
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
15 / 2 / 1391, و ساعت 23:10 |
|
|
|
نوازشم کن!من واقعی ترین بانوی افسانه ای تو ام...فرقی نمی کند کجا؟آغوش تو هر جا که باز شود!باشکوهترین قصر دنیاست!قصری که تنها پادشاهش تویی!
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
15 / 2 / 1391, و ساعت 17:55 |
|
|
|
به تو تکیه کردم,بسان تکیه کردن بر بید!با هر باد میلرزی,میترسم!دلهره ی شکستنت دلهره ی از دست دادنتمرا عاشق تر میکند!بید من نلرز!من در آغوش تو به دنبال امنیتم,مرا از با تو بودن نترسان!بیا نترس تو نیز بر من تکیه کن!دستهایم گرچه ظریف اما پر تحملند....!باورکن!بر من تکیه کن!
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
15 / 2 / 1391, و ساعت 17:34 |
|
|
|
سکوت که میکنی,باز هم می شنوم...از همان کنج انحنای چشمان مورب سبزت!همه تو می شوند و تو همه و من فقط ....تو...را می شنوم.
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
15 / 2 / 1391, و ساعت 17:31 |
|
|
|
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
15 / 2 / 1391, و ساعت 17:26 |
|
|
|
بگذار بگویمت...روزهای بسیاری است که بر سرتمام افکاربهم ریخته ی ذهنم مهار زده ام از جنس تو!زندگی مانند ماری است که دورت را فرا می گیرد و با یک نیش ناهنگام کارت را به اتمام می رساند!اما زندگی زیباست....!چون با تمام ناکامیها,بودن را به یادت می آورد!تو می روی چون هستی!بگذار از صبر بگویمت!عجب وسعتی دارد;رودخانه ایست صبر...که هرچه در آن بریزیم,وسعتش زیادتر می شود و شاید در نقطه ای آسمان شود!اما وای از طغیان و وای از رعد!بگذار از مرگ بگویمت...چه آرامشی دارد!چه نزدیک است,آخرین راه به جا مانده در زندگیست و آخرین ایستگاه.جایی که به پایان می رسد فرصت برای هر چه کاشتی و هرچه ویران کردی!بگذار از عشق بگویم!چه سوزی دارد؟می توانی عاشقانه صبوری کنی و عاشقانه عاشق باشی!تنها جایی است که می سوزی و از این سوختن لذت می بری!گفته ام تو را پیش از این,عشق لیاقت می خواهد!!!بگذار از خدا بگویمت...عجب!!!تنها به یک جمله اکتفا میکنم,همپای افکار من!انسانم آرزوست!ساعتها گذشته و من همچنان می نویسم!نقطه ای میگذارم در انتهای تمام افکارم!قانون زمانه این است!همه چیز از یک نقطه آغاز در یک نقطه به پایان می رسد
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
15 / 2 / 1391, و ساعت 15:59 |
|
|
|
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
15 / 2 / 1391, و ساعت 15:36 |
|
|
|
حالا صورت ساده بوسیدن از من دور است!حالا باد می آید!باران می آید!نمیدانم!به طور قطع و یقین نمیدانم!دیرو زودش را ترانه ای باید!با چیزی که شما تحملش می نامید!
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
15 / 2 / 1391, و ساعت 15:32 |
|
|
|
گام اول را تو بردار...به روزگاری که سلام و خداحافظی فرقی با هم ندارد!نه ماندن کسی حادثه است!نه رفتن کسی فاجعه!نزدیکتر بیا!دوست ندارم از این فاصله ها صحبت کنی!
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
15 / 2 / 1391, و ساعت 15:26 |
|
|
|
چه بی تابانه می خواهمت!وقتی با صدایت تمام احساسم را در آغوش می گیری!وقتی همره شوق نفسهایت,عشق در وجودم جواته می زند!
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
15 / 2 / 1391, و ساعت 15:21 |
|
|
|
امشب آغوشم تهی از توست!بوسه هایم سر به هوا شده اند!شاید اگر امشب بالی بود مرا!عاشقانه با بوسه هایم به سوی آغوشت پرواز می کردم!
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
15 / 2 / 1391, و ساعت 15:14 |
|
|
|
در دنیای مبهم سکوت به تصویر ساکن یک جسم پیوستم,کلمات دستانم را با دستانش ساده آشنا ساخت!و من کودکانه در بیگانگی باورها!نوازش روح عریان خویش را به او سپردم!....گرچه در امتداد روز ها ما را به ”ما”امیدی نیست!اما من دوست دارم این پیوستگی را دوست بدارم!
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
15 / 2 / 1391, و ساعت 15:10 |
|
|
|
آری صدای عشق شنیده شد,وقتی از دور دستها صدای التماس تنهایی ام را پاسخ داد!وقتی پژواک صدایش در ذهن,دلتنگی آفرید!و من از بدو نطفه ی عشق در وجودم به هیجان زندگی رسیدم!نمیداند اما! مدتهاست در چمنزار چشمانش به خواب عاشقی رفته ام!دراین بیگانگی ها اندکی با من آشناست ومن به پاس این آشنایی میخواهم تنها تا ابد با او عاشقی کنم!کسی که مثل هوا در لحظه هایم جاریست اما چشمانم عاجز از دیدار اوست!کسی که در آرزوی آغوشش!تمام ثانیه ها را به اجبار می کشم!تقدیم به رویاى عاشقانه زندگی ام!به (م.ل)
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
|
|
| |
نوشته شده در
20 / 1 / 1391, و ساعت 17:1 |
|
|
|
دلــم ذره ای از بوی پیراهنت را می خواهد!
تــــا تـــمام آغـــوشت را وصـــف کــــنم...
برایــــم بوســـه ای بـــفرست...
مـــی خواهـــم عشــق را تعبـــیر کــــنم!
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->
| |
|
|
نوشته شده توسط سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه |
|
|
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
|
|
|
|
| |
زندگــــــــانی ام ساکـــــــــت اسـت،
جز نوشـــــــــتن و قــــــــدم زدن کـــــــار دیــــگری ندارم،
هوس دیـــــــدن مــــردم را ندارم،
و احســـــاس می کـــنم که در انـــتظار چیز تازه و غریــــبی هستم که بـخش ناسوخــــــته ی روحـــم را بــــسوزاند،
می خواهـــــم بیشـــــتر بنویـــــسم امــــا نمی توانـــم،
کمـــی ملولــــم و ســــکوت و ســـیاهی روحم را فــــرا گرفـــته،
ای کــــاش می توانســــتم سرم را روی شانـــــه هایت بـگذارم!
Sky_2011s2@yahoo.com |
|
|
|